اين حرف را به جان تو با ترس مي زنم

زنم با عبرت و گرفتن صد درس مي

تو که عاشق کسي شدي و من بي اطلاع

از چشمهاي خسته ي تو حدس مي زنم


چشم تو از کهكشان راه شيري هم سرست

حسین پر پر است پيش چشمان تو ياس و ناز و

من نمي دانم چه رازي بين عشق و اسم توست

زيباتر ديده ام زيباتر است اسم تو از هر چه

اين زندگي غمزده غير از قفسي نيست                           

نيست تنها نفسي هست ولي هم نفسي

اين قدر نپرسيد کجا رفت و کي آمد

اشعار پراکنده ي من مال کسي نيست

اين سطر مختصر را گفتم که او بخواند

او بداند هر چه به او نگفتم مي خوام

او اولش نمي خواست ترکم کند وليكن

بماند فهميد راز من را ، او رفت تا

يك عمر تو را به هر کجايي بردم

هر لحظه گذشت بي تو من نشمردم

حالا تو بمان و قصه ات راحت باش

از بس نرسيدم به تو آخر مردم